سيد محمد باقر برقعى

471

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

و گلبرگها اهل سازش نبودند * نمىخواست گلدان گل پرپرم را شب رفتنت شام سرد عزا بود * و آكند از غم شب ديگرم را سپردم دلم را به رگبار باران * كه پيوسته مىشست خاكسترم را و با آه سردى سرودم دريغا * و سوزاندم از خشم تو دفترم را پرستوى دل ميل ماندن ندارد * خزانم سراسر ، ببين آذرم را و تقدير بود آنكه من پى نبردم * ربوده ز انگشت ، انگشترم را اگر شانه‌هاى تو با من غريب است * به زانوى غم مىگذارم سرم را چرا آسمان را نگه مىكنى باز ؟ * به هم دوخت تير تو بال‌وپرم را شكوه شكوه سبزه‌زاران است در او * زلال چشمه‌ساران است در او تمام آيه‌هاى سرخ اشراق * عيان گويم ، بهاران است در او عاشورا كنار علقمه غوغاست زهرا * چه گويم محشر كبراست زهرا زمين و آسمان‌ها غرق خون شد * و اينك ظهر عاشوراست زهرا غنا غنا مىتراود از نگاهم * نگاه تيره‌تر از رنگ آهم نمىفهمد چرا حرف دلم را * خدايا از نگاه گاه‌گاهم دعوت بيا جانم بيا ديوانه باشيم * شراب عشق را پيمانه باشيم به ياد لحظه‌هاى رفته از دست * ازاين‌پس ساكن ميخانه باشيم